نقش نگاهت....

نقش بسته ای

در سایه ها ی سیاه شبانه ام

چون وهم!!!

با نگاهی

پر از نقش های بی رنگ و سرد...

میترسم...از سردی وهم...

و می گریزم از

نقش های نقاشی شده نگاهت...

 

 

/ 8 نظر / 20 بازدید
تبادل لینک رایگان و اتوماتیک

سلام [لبخند] خوبین؟! هنوز وبلاگتو رو ثبت نکردین؟! وبلاگ نویس های حرفه ای دارن لینکشون رو ثبت میکنن که بازدیدشون بره بالا ها! تعداد لینک های ثبت شده رو ببینید،قطعا شما هم وسوسه میشید برای بالا بردن بازدیدتون لینکتون رو ثبت کنید سریع ثبت کنید،منتظرتون هستیم [قلب]

شهاب

ترسو شبا لامپ رو روشن بزار نترسیها راستی این آقاهه کیه که خودشو اینقدر تحویل گرفته بهش بگو یه نوشابه برا ما هم باز کنه

دایی جواد

سلامدایی جان... خدا قوت...مثل همیشه زیبا نوشتین دایی..خوب هستین ؟ اوضاع درس ها مرتبه ؟ شاد و سلامت باشید... یا علی [گل][لبخند]

احمد

سلام دوست خوب زیبا بود

شهروز

سلامی دیگر روبه روی سایه ام نشسته ام و با سرانگشتان خیال خط می کشم به روی دیوار و نجوا می کنم با سایه خویش نقش خیال شما زیباتر از نقش نقاش است شاد باشید و شادی بخش دیگران

شهروز

سلامی دیگر زندگی چیزی نیست جز گذر لحظه ها، لحظه های شاد و نا شاد و در این میان یاد و خاطره است که می ماند و بس و غمی سرد که در کنج قفس های استخوانی لمیده است یاحق

شهاب

پیشنهاد میکنم کتابتو اینجوری ننویسی چون فقط باید اساتید دانشگاها آنها را تفسیر کنند مث الهی قمشه ای ساده تر بنویس

دایی جواد

سلام دایی جان... همیشه سلامت باشید... شب ها زیباست مخصوصا همچین سب های عزیزی که در سال یکبار بیشتر نیست... خوب این شب ها رو درک کن و ما را فراموش نکن [لبخند][گل]